دست انداز | نشریه طنز اینترنتی - فالگوش
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[6]:
مهمان: 6
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 636
کل: 260749

داستان: فالگوش

وقتی از ته دل نیت کردم با هزار امید و آرزو راهی خیابون شدم تا قالگوش باستم و جواب نیتم را بگیرم چند قدمی که جلو تر رفتم متوجه شدم پنجره خانه همسایه سر کوچه باز است این بود که با اشتیاق زیر پنجره رفتم و فالگوش ایستادم.
زن: چرا آجیل نخریدی؟
مرد: بابا! میگه کیلویی 10 هزار تومان
زن: خوب ! صد گرم میگرفتی جلوی مامانم اینا آبرومون نره
مرد: حالا مثلا این مامانت اینا کی هستن که آبروی ما جلوی اونا نره من جیبم سووراخ بشه که بابای سبیل کلفت تو پسته بشکنه
زن در حالی که شروع به گریه کردن کرد پاسخ داد: تو از اولم خونواده مارو تحقیر می کردی حیف من که به پای تو سوختم ایشالا به زمین گرم بخوری......
مطمئنا این جواب نیت من نبود با خودم فکر کردم شاید خط رو ی خط افتاده این بود که دوباره راهی شدم تا به نیتم برسم.
هنوز دسته گلی که برای شب عروسی روی در زده بودند سر جایش بود راستش را بخواهید من مطمئن بودم که اگر به اینجا سرک بکشم حتما جواب نیتم را میگیرم اما خوب شما فرض کنید که اتفاقی بود.
زن: عزیزم ! بالاخره فردا چی کار کنیم
مرد: عزیزم معلومه توی خانواده ما رسمه که همه روز اول میان خونه مادر من
زن: خوب گلم توی خونواده ما هم همین رسمه
مرد: عشق من تو دیگه مجرد نیستی ها
زن: فدات شم تو هم همین طور
مرد": بامن یکی به دو نکن ها من مردم
زن: زرشک عزیزم گنده تر از تو رو حریفم همین که گفتم
مرد: اصلا میرم طلاقت میدم هی با مامانجونت بری مهمونی
زن : جدا؟ 1357 سکه داری دیگه باشه برو حاضر شو
شما به فرصت دوباره اعتقاد دارید اصلا من مطمئنم که اگر فال حافظ بگیرید و شعر " یارب آن نو گل خندان که سپردی به منش دربیاید" فورا کتاب را می بندید و میگویید"از اول" خوب پس به من هم حق بدهید اگر سراغ خانه دیگری رفتم که البته.....
کودک: بابا ! به نظر تو مرده ها میشه زنده بشن؟
مرد: نه دخترم در طول تاریخ فقط یه مرغ بعد از مردن زنده شده که تازه بعدش دوباره تبدیل به زرشک پلو شده
کودک: بابا! مرده ها حتی تلفن هم نمی تونن بزنن مثلا زنگ بزنن فحش بدن
مرد: حرفای عجیب غریب میزنی؟ چنین چیزی امکان نداره
کودک: اما من فکر می کنم امکان داشته باشه ببین! مگه تو نگفتی مامان مرده؟
مرد: خوب! چرا چطور مگه؟
کودک: اخه دیشب یه خانمه زنگ زده بود گفت من مامانتم بابای بی معرفتتم خوب میشناسم نشون به اون نشون که شبا موقع خواب صدای گراز از خودش در میاره منم دیدم خوب نشونیش درسته گوشی رو قطع نکردم بهش هم گفتم که شما گفتید مادرم مرده مامانم هم وقتی این جمله رو شنید گفت به بابات بگو صبر کنه تا صبح دولتش بدمه؟ بابا! کی صبح دولتت میدمه ما بریم پیش مامان؟
برگه ای که داخل آن نیتم را نوشته بودم باز کردم" خدایا همه جوانها رو تا سال آینده سر و سامان بده" با خودم فکر کردم که شاید جوانان ایران خیلی به این مسئله راضی نباشند این بود که برگه را مچاله کردم و داخل اولین آتشی که به مناسبت چهارشنبه سوری برپا شده بود انداختم و بعد با یک دورخیز حسابی از روی آن پریدم.

   سه شنبه، 28 اسفند، 1386 توسط نسيم صباغان     
 
پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر نسيم صباغان


پربازدیدترین مطلب نسيم صباغان:
چند خبر گازی!!!


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 5
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


"فالگوش" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.10 ثانیه